تبليغاتX
در جستجوی حقیقت - دهها هزار نفر برای خروج خري از يك مزرعه تظاهرات کردند!!!
مقالات و قطعات ادبی و اخبار


طنزی جالب از وقایع فلسطین و غزه :

شاید بعضی اوقات طنز و کاریکاتور معانی و مفاهیم حقیقی را با تاثیر بیشتری در ذهن خواننده و شنونده القا کند. برای آن دسته از کسانی که هنوز فجایع غزه و حملات وحشیانه رژیم پوشالی صهیونیستی نتوانسته چشمانشان را به روی هولوکاست واقعی باز کنند توصیه می کنم این داستان کوتاه طنز را بخوانند: 

روزی خری وارد مزرعه یک کشاورز شد و شروع کرد به خوردن آنچه که صاحب مزرعه با رنج و سختی فراوان کاشته و از آن مراقبت کرده بود.

چگونه باید خر را از مزرعه خارج کرد ؟؟سئوالی  حیرت آور!!

مرد به سرعت به سوی خانه دوید و مقداری ادوات و ابزار با خود آورد .با خود گفت :این موضوع را نمی توان ساده گرفت و تاخیر کرد .یک عصای بلند و چکش و میخ و تکه بزرگی مقوا آورد.روی آن مقوا نوشت :

ای خر نفهم از مزرعه من خارج شو !

مقوا را روی عصای بلند چوبی با چکش و میخ محکم نصب کرد .و به مزرعه اش ، جایی که آن خر در حال چریدن و خوردن محصولاتش بود رفت.پلاکاردی را که درست کرده بود بلند کرد .تا غروب منتظر ماند.اما آن خر از مزرعه خارج نشد !

مرد متحیر ماند .با خود فکر کرد ، شاید این خر آنچه را که نوشته ام نمی فهمد!

به خانه برگشت و خوابید. صبح روز بعد ،تعداد بیشتری پلاکارد  مثل روز قبل درست کرد ،و فرزندان و همسایه ها را نیز خبر کرد ،تمام اهل روستا را فراخواند ،یعنی همان کاری که نشست كشورهای عضو سازمان ملل انجام می دهند! مردم در مقابل مزرعه  صف کشیدند.و پلاکاردها را در دست گرفتند و شعار دادند :ای خر نادان از مزرعه خارج شو ! مرگ بر خر! ننگ و شرم بر تو ای خر !

صاحب مزرعه و همه کسانی که در اطراف مزرعه جمع شده بودند شروع به شعار دادن کردند:ای خر از مزرعه برو بیرون! برو بیرون به نفع توست!

و خر، همچنان در خریت خود باقی بود. همچنان می خورد و توجهی به آنچه در اطرافش می گذشت نداشت .روز دوم نیز سپری شد و خورشید غروب کرد .مردم از شعار دادن و فریاد زدن خسته شدند و صدایشان گرفت .وقتی دیدند که خر به گفته ها ی آنها توجهی ندارد به منزل های خود بازگشتند .فکر کردند راه دیگری بیابند .

صبح روز سوم ،مرد روستایی در خانه خود نشست و نقشه دیگری کشید .نقشه ای جدید برای خارج کردن خر از مزرعه .محصولات مزرعه او داشت تمام می شد .مرد روستایی با اختراع جدید خود خارج شد .مجسمه ای از شکل خر ساخت .که خیلی شبیه همان خر در مزرعه بود .و به محلی که خر در حال چریدن در مزرعه اش بود رفت .و در جلوی چشم خر .و مردمی که برای برای خروج خر فریاد می زدند ، بنزین را بر روی تمثال خر ریخت و آن را آتش زد ، مردم زیادی جمع شده بودند .فریاد کشیدند و تکبیر گفتند .خر نگاهی به مجسمه در حال سوختن انداخت .سپس بی محابا به کار خوردن مزرعه مشغول شد .عجب خر لجبازی! اصلا نمی فهمد !

گروهی را برای مذاکره با خر فرستادند .به خر گفتند : صاحب مزرعه خواسته تا تو از ملکش بیرون بروی ! او صاحب زمین است و حق دارد و تو باید از مزرعه خارج بشوی .خر نگاهی به آنها انداخت  و سپس به خوردن مشغول شد بی آنکه توجهی به سخنان آن گروه مذاکره کننده بکند .

بعد از تلاشهای فراوان،مرد روستایی واسطه دیگری برای مذاکره با خر فرستاد ، واسطه به خر گفت : صاحب مزرعه آماده است تا از قسمتهایی از مزرعه به نفع تو کوتاه بیاید و آنهارا به تو بدهد .خر مشغول خوردن بود و توجهی نداشت .

مرد گفت : یک سوم مزرعه را به تو میدهم

خر پاسخی نداد

مرد : نصف مزرعه را میدهم

خر دوباره پاسخی نداد

بسیار خوب

هر مساحتی را که می خواهی تعیین کن ولی از آن تجاوز نکن

خر سرش را بلند کرد .و د رحالیکه از خوردن سیر شده بود .کمی در اطراف مزرعه راه رفت .به مردمی که در اطراف او بودند نگاه کرد و شروع کرد به فکر کردن .مردم خوشحال شدند . پنداشتند بالاخره با خر به توافق رسیده اند!

صاحب مزرعه چوبهایی را حاضر کرد .مزرعه را به دو نیم تقسیم کرد .و بین آن دیوار کشید .و نصف مزرعه را که خر در آن بود به او واگذار کرد .

صبح روز بعد ،صاحب مزرعه با صحنه ای غیر منتظره روبرو شد .خر نیمه مزرعه خود را رها کرده بود و وارد نیمه دیگر شده بود  که متعلق به صاحب مزرعه بود و شروع به خوردن نیمه دیگر محصولات کرده بود . مردم دوباره جمع شدند و پلا کاردها را بالا بردند.تظاهرات کردند .به نظر می رسید که دیگر فایده ای نداشت.این خر اصلا نمی فهمد!او از جنس خرهای منطقه نبود .ظاهراً از روستایی دیگر آمده بود .

مرد روستایی  داشت با خود فکر می کرد که مزرعه را بطور کامل به خر واگذارد و به روستایی دیگر برود و در آنجا برای خود مزرعه جدیدی درست کند . در مقابل دهشت همه حاضران و در حضور جمعیت زیادی که در آنجا جمع شده بودند ،در حالی که هیچ کس در روستا نبود الا اینکه در آنجا حضور یافته بود ، تا در تلاشهای بی فایده برای راندن آن خر اشغالگر لجباز متکبر سلطه جو و موذی از مزرعه چاره ای بیندیشند، ناگهان پسر بچه ای کوچک ،از بین صفوف مردم خارج شد ، وارد مزرعه شد ، به سوی خر پیش رفت،و با عصای کوچک خود ضربه ای به پشت خر زد و او را وادار کرد به خارج از مزرعه فرار کند .

همه مردم روستا فریاد زدند : یا الله !!! این کودک ما را رسوا کرد! او باعث خواهد شد تا مردم روستاهای اطراف به ریش ما بخندند و ما را مورد تمسخر قرار بدهند پس چاره ای ندیدند جز اینکه آن کودک را بکشند و خر را دوباره به مزرعه برگردانند!

سپس، فردای آن روز فریاد برآوردند که آن کودک شهید شد!

مترجم: فاطمه جوادی

منبع: http://www.sarayanews.com/

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 19:8  توسط سارا مومنی  |