بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من دردرون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی بشنوید ای دوستان این داستان خود، حقیقت نقد حال ماست آن...